تبلیغات
گشت و گذارهای امین

من می گردم، پس هستم!!!

کوهپیمایی فرحزاد به امامزاده داوود

نویسنده :
تاریخ:یکشنبه 23 بهمن 1390-07:00 ب.ظ

گزارشی از طبیعت گردی زمستانی تا پیکار برای حفظ بقا!

این برنامه سنگین ترین برنامه برفی بود که تا حالا داشتم. در کنار خطرات و سختی های زیاد، یکی از خاطره انگیزترین برنامه های طبیعت گردی بود که تا حالا داشتم.
در ادامه بخوانید...

ادامه مطلب


تشکوه

نویسنده :
تاریخ:دوشنبه 17 بهمن 1390-11:22 ب.ظ

بنا بود جمعه 14/11/1390 با نیما بریم اطراف رامهرمز رو بگردیم. آثار باستانی، میداوود (made of wood!) و غروب هم تشکوه. اما صبح دیر از خواب بیدار شدیم و حس رفتن پریده بود! نزدیکای ساعت 5 بعداز ظهر مشغول نوشیدن چای داشتم به این فکر می کردم که حیف شد این آخر هفته رو موندیم خونه که نیما یهو گفت "امین بریم تشکوه؟!" منم از که خدا خواسته قبول کردم! ساعت تقریباً 17:30 از خونه حرکت کردیم. اهواز تا رامهرمز تقریباً 90 کیلومتر فاصله داره. توی راه با یکی از آشناهای نیما تو رامهرمز تماس گرفتیم که نشانی دقیق محل رو بگیریم. گفت میتونه همراهمون بیاد. اینطوری بود که آقای حاتمی هم از رامهرمز به ما ملحق شد. وارد رامهرمز که شدیم از فلکه دومورودی شهر به سمت چپ (تابلویی که جاده باغملک رو نشون می داد) پیچیدیم. تا پارک کوهستان رفتیم و از اونجا مسیرمون رو به سمت جاده باریکی که به هفتگل می رفت ادامه دادیم. هوا تاریک شده بود. جاده هم کوهستانی و باریک بود. از دست از انداز هم کم بهره نبود! بعد از تقریباً 15 دقیقه به انحرافی ابوالفارس رسیدیم و به سمت ابوالفارس مسیر رو ادامه دادیم. از پل آهنی کم عرضی عبور کردیم و بعد از چند روستا، در سمت چپمون در نزدیکی جاده یکی از نقاطی که دنبالش بودیم رو دیدیم. توی دامنه ی یه شیب از لابلای سنگها شعله های کوچک و بزرگی که محصول اشتعال گاز متصاعد شده از خلل و فرج خاک بودن تو تاریکی شب جلب توجه می کرد.




ادامه مطلب


پل پرزین

نویسنده :
تاریخ:چهارشنبه 12 بهمن 1390-03:34 ب.ظ

جمعه 7/11/1390 به اتفاق ابوی و اخوی و نیما (که پایه ی خوزستان گردی های منه!) قصد دره اناری داشتیم. روز قبل با چند نفر تماس گرفتیم اما نتونستیم نشانی کامل و دقیقی بدست بیاریم. محل تقریبیشو می دونستیم اما می گفتن مکانش واضح نیست و ممکنه از کنارش رد بشین و متوجه نشین!  اگه بارون هم بیاد اونجا رو آب میگیره، ضمناً باید از تو آب برین و هوا سرده و...! به هرحال تصمیم گرفتیم بریم ببینیم چی میشه! کمی دیر حرکت کردیم. ساعت 7:30 از خونه زدیم بیرون. از گتوند بعد از مدیریت برق به سمت چپ یه انحرافی بود که به سمت پل پرزین می رفت. تابلوشو دست کاری کرده بودن! بعد از کارخانه آسفالت به سمت راست پیچیدیم و بعد از عبور از سینه کشی های کم عرض و پر پیچ و خم به پل پرزین رسیدیم. از محلی ها نشانی دره اناری رو خواستیم. گفتن از آبادی قبلی باید بیشتر از یک ساعت پیاده روی کنین تا بهش برسین. نیما قبلاً در مورد یکی از اشکفتهای پل پرزین شنیده بود. قبل از پل آهنی که به آبادی پل پرزین می رسید یه پراید و چند تا جوون توقف کرده بودن. به اون سمت رفتیم و از قضا همون اشکفت رو دیدیم. تصمیم گرفتیم تو همون یه پیاده روی سبک انجام بدیم. از بالا تا کف اشکفت پله های سیمان و سنگی ساخته بودن و دسترسی به کف اشکفت رو آسون کرده بودن. متاسفانه اینجا مملو از بطری های پلاستیکی نوشابه و ظروف یک بار مصرف بود. بابا همون اول مسیر، پای پله ها و نزدیک ماشین موند و بقیه سه ساعتی تو اشکفت پیاده روی کردیم. برنامه خوبی بود و مناظر زیبایی دیدیم. متاسفانه جاهایی که اصلاً فکرشو هم نمی کردیم، زباله های پلاستیکی می دیدیم. تنوع مسیر کمتر از اون اشکفت شهیون که چند هفته قبل رفته بودیم، بود. به هر حال لذت بردیم و شاد بودیم. ناهار رو تو گتوند خوردیم، تو مسیر برگشت هم یه آب هویج بستنی قدس ملاثانی مهمون بابا بودیم. قبل از غروب اهواز بودیم.

توضیح ماوقع پیاده روی تو اشکفت رو به عکسها محول می کنم!


ادامه مطلب


آبشار سنگان

نویسنده :
تاریخ:دوشنبه 10 بهمن 1390-07:20 ب.ظ

باز هم تعطیلی! باز هم سفر! این بار تهران. روز جمعه 1390/10/30 به اتفاق میلاد و سعیده راهی سنگان شدیم. چهارمین بار بود که به سنگان می رفتم.

آبان 89 (روستا و باغات سنگان بالا)

سنگان بالا- آبان 1389

اسفند 89 (آبشار سنگان)

آبشار سنگان-اسفند 1389

آبشار سنگان-اسفند 1389

اردیبهشت 90(آبشار سنگان)

سنگان-اردیبهشت 1390

آبشار سنگان-اردیبهشت 1390

این بار هم برنامه کوهپیمایی تا آبشار سنگان بود.

آبشار سنگان-دی 1390

این آبشار در فصل زمستان به صورت قندیل معکوس بزرگی منجمد می شه و منظره بدیع و دیدنی رو بوجود میاره. توی مسیر هم آبشارهای کوچک یخ زده دیگه ای دیده می شه.


ادامه مطلب


اشکفت پیمایی در شهیون

نویسنده :
تاریخ:سه شنبه 27 دی 1390-05:43 ب.ظ

هیچ چیز بهتر از این نیست که بی خیال آهن و خاک و نقشه و تلرانس و استاندارد بشی و با یه همنورد خوب بزنی به دل طبیعت. مطابق برنامه گروه کوهنوردی آپادانا قرار بود آخر هفته رو بریم قله دالاخانی که آقای رادمنش باهام تماس گرفت و گفت برنامه منتفیه. بلافاصله با نیما تماس گرفتم و قرار گذاشتیم آخر هفته رو تو شهیون بگردیم. هفته قبل امین (دوست نیما) مسیر یکی از شکاف ها رو بهمون نشون داد و می گفت بعضی از این شکافها به دریاچه سد دز می رسن. تا اونجا که من می دونم دزفولی ها به این شکافها "اشکفت" می گن. این اشکفتها معمولاً با عمق بین 20 تا 40 متر و با دیواره های عمودی هستن که به سختی راهی از بالا تا پایینشون پیدا می شه و مسیر رودخونه ها و سیلابهای فصلی هستن. جاهایی هم تو منطقه هست که ارتفاع این اشکفت ها خیلی زیاد می شه و دزفولیا بهشون می گن کول. تصمیم گرفتیم همون اشکفت رو پیمایش کنیم و سعی کنیم به دریاچه سد برسیم. تو اینترنت اطلاعاتی از مسیر نبود. فقط چندتا عکس بدون توضیح که معلوم نبود مال کدوم اشکفت هستن پیدا کردیم. Google Map هم تصویر واضحی از مسیر بهمون نمی داد. نمی تونستیم GPS هم تهیه کنیم. بیخیال همه ی اینها شدیم و با یه قطب نما و حس (و نه دانش!) مسیریابی خودمون پنج شنبه (22/10/1390) شب زدیم به جاده که بریم دزفول و صبح روز بعد برنامه رو اجرا کنیم.


ادامه مطلب


قلعه شاداب-دریاچه سد دز

نویسنده :
تاریخ:سه شنبه 20 دی 1390-03:45 ب.ظ

چهارشنبه شب 14/10/1390 به اتفاق نیما تصمیم گرفتیم که روز جمعه سری به قلعه شاداب بزنیم. نیما با یکی از دوستاش به نام امین که از منطقه شناخت کافی داشت تماس گرفت و بنا شد که به اتفاق، روز جمعه برنامه رو اجرا کنیم. پنج شنبه شب رفتیم دزفول.

قلعه شاداب منطقه ای حفاظت شده در شهیون دزفوله. گفته می شه زیستگاه گوزن زرد ایرانی و بز و گرگ و ... و انواع قابل توجهی از پرندگانه. در مجاورت روستای اسلام آباد در این منطقه دژ طبیعی "قلعه شاداب" به سختی کمر راست نگاه داشته. تقریباً ساعت 8 صبح از دزفول حرکت کردیم. چند توقف کوتاه در مسیر داشتیم که امین چند مسیر قابل توجه طبیعت گردی منطقه رو بهمون نشون داد. نزدیک به یک ساعت بعد ماشینو در کنار روستای اسلام آباد پارک کرده و آماده حرکت شدیم. "قلعه شاداب" در سمت چپ ما قرار داشت و مسیرش کاملاً معلوم بود. از مسیر خاکی با شیب متوسط بالا رفتیم تا به گورستان کوچک و قدیمی رسیدیم. منطقه کنارستان هم سمت چپ ما قرار داشت.

قلعه شاداب

 


ادامه مطلب


جادوی شوی

نویسنده :
تاریخ:سه شنبه 29 آذر 1390-08:49 ب.ظ

شوی (Shevi) یا تله زنگ آبشاری بسیار زیبا و کم نظیر (و شاید بی نظیر)در منطقه سردشت استان خوزستان و در نزدیکی مرز استان لرستان است. مدتها بود که دیدن آبشار به دلم بود و فرصتی دست نمی داد. پیش تر راه آبشار سخت بود و بلد می خواست که من نداشتم و در فرصت های کوتاهی که گیرم می آمد مجال دیدار دست نمی داد.
تا اینکه از بختِ .... (هنوز ترجیح می دهم صفتی بر این نگذارم تا ببینیم در ادامه چه پیش می آید!) کار و بارم به خرمشهر کشید و ساکن خوزستان شدم. از نیکی روزگار آشنایی ام با دکتر فرید عباسی موجب آشنایی با گروه کوهنوردی آپادانا شد. 26 آبان ماه 1390 به همراه این گروه در قاب یک تیم 17 نفره قصد شوی کردیم. نوشتن جزئیات این سفر که با شب مانی در پیرچل همراه بود دل و دماغی می خواهد که منِ امروز، صاحبش نیستم. باری حوصله خواننده ی مینیمال پسند امروزی هم به خواندن جزئیات نمی کشد. حالی گذشت که در اینجا کوشیدم به زورِ کلمات شکسته یسته، و به کوتاهی مکتوبش کنم.

آبشار شوی

پاییز بود و روی زمین همه خیال. کیفور سنگ بودم و آسمان و درخت؛ و سرشار از آنچه که باید. در تماس سر انگشتم با صخره ها سیلان شادی زمینِ به خواب اندر، فهمم می شد. مدهوش بکارت طلعت بی تفاوت این شکوه مدام بودم که مرا بر گرفته بود. باد می وزید بر من؛ در من. و خنکای خاک می خواندم به خویش. پیچ آخر که خود تمام پیچ احساس من بود. گیسوی پریشان آویخته بی خیال مردمانی که چشمِ خواب دریده، به دیدار شتافته اند، آبشار از سینه ی سنگ می جوشید. می خروشید. هوای شعور بود؛ و شعر می جوشید از خواب زمین. انگاری جادوگری فتان به عشوه و غمزه ای هزار برگ و هزار رنگ فریب کودکان شیرین پرستِ ساده می دهد. و منِ شوخ پسند از هرکجا بی خبر، بی خودانه به دام اندر...
خیره دل، چشم به جستجوی امانی از سیل بی امان خیال، که امان همه رفته بود. باری مجالِ یکه تازی احساس نبود که جمع عقل، جمع بود. و بازگشت را خبر نزدیک.

آبشار شوی


پ.ن.: (1) سفر سکوتی دل انگیز بود میان هیاهوی بیهوده ی روزمرگی.
          (2) سپاس از گروه کوهنوری آپادانا خاصه دکتر فرید عباسی که مرا به همراهی پذیرفتند.
          (3) عکس هایی از پاییز آبشار شوی در وبلاگ گروه کوهنوردی آپادانا (http://aapadana.blogfa.com/post-189.aspx)




قدم زدن بر تاریخ

نویسنده :
تاریخ:جمعه 20 آبان 1390-08:56 ق.ظ

19 آبان ماه 1390

وقتی برای گریز از خستگی ها به جاده می زنی و در نیمه ی راه دلت هوای تاریخ می کند، چغازنبیل برای سرزمین مادریت موهبتی غریب است. جاده اهواز-شوش را که تا شاوور برانی، تابلو سبز رنگ بی تفاوتی را می بینی که گریزگاهی به تاریخ را می نمایاند. وقتی از تپه ها عبور کنی، در  عرصه ای وسیع، شهر باستانی چغازنبیل را می بینی که فرتوت و نیمه مدفون به زیر خاک  تو را به تماشای تاریخ می خواند. پارکینگ خودروهای بازدیدکنندگان عرصه میان حصار بیرونی و میانی شهر است. و از خودروات که پیاده شوی، پا در میان تاریخ 3260 ساله گذاشته ای.
اینجاست که سکوت می کنم و دل می سپارم به تاریخ. تاریخی که به گفته ی راهنمایمان هنوز بیش از 80 درصدش زیر خروارها خاک مدفون است. سنگ فرش های رنگین لعابکاری شده و آجرنوشته ها و قدم گذاردن بر سنگ فرشهایی که مردمانی 32 قرن پیش از تو بر آن گام نهاده اند.
این دیدار دوباره از چغازنبیل اگرچه کوتاه بود و بی هیچ برنامه ای، اما خستگی های روزان گذشته را کمی تکاند.
سپاس از نیما به خاطر همراهیش.

چغازنبیل



تلخ، از سفرهای کوتاه نوجوانی

نویسنده :
تاریخ:پنجشنبه 12 آبان 1390-10:48 ب.ظ

یادم نیست چند ساله بودم. نوجوان بودم شاید. پدرم اطراف آبادان کار می کرد. لایروبی رودخانه بهمنشیر. گاهی مرا هم می برد. معمولاً تابستان ها. کلاس و درس تعطیل بود. ما هم در تش باد و خاک و گرمای بی امان تابستانه ی اهواز اگر در کوچه ها ول (معمولاً مشغول فوتبال بازی کردن با یک توپ پلاستیکی دو پوسته و پاهای برهنه) نبودیم، مشغولیت دیگری نداشتیم.  خلاصه چند باری همراه پدر شده بودم. کارگاهشان خارج از شهر بود. نزدیک روستاهای ناآباد جنوب غرب. اسمشان را بیاد ندارم. تمام تصاویر مانده در خاطرم از آن سفرها جز آن کارگاه کذایی و ماشین آلاتش، و آن نهر کوچک که گاهی در آن ماهی گیری می کردیم، انبوه نخل های بی سر و عشایر عرب چادر نشین با آن گاومیش های همیشه خیسشان و لاشه ی کشتی هایی که تکه پاره و متروک کنار رودخانه رها شده بودند، است؛ و یک چیز دیگر. آنچه که هیچگاه از خاطرم پاک نشد. تصویری که همیشه تلخی عمیقی را در وجودم مکرر می کند. گاهی حتی بغضی کهنه را به تکان وا می دارد.

پیش از آنکه این تلخنامه را املا کنم، لازم است کمی از لایروبی رودخانه بگویم. مجموعه ی لایروبی ای که پدرم در آن کار می کرد به وسیله ماشین آلات خاصی (که در اصطلاح فنی به آن ها لایروب می گویند)  رسوبات بستر رودخانه را به صورت مخلوط با آب از طریق لوله کشی طولانی ای به حوضچه هایی در ساحل انتقال می داد. این رسوبات حاوی لجن، خاک، زباله های مدفون در کف رودخانه، آهن پاره و مانند اینها بود. منطقه جنگ زده بود و احتمال وجود خمپاره و نارنجک عمل نکرده لابلای رسوبات نیز بود.

ظهر داغی بود. نگاه جدی پدرم به امتداد جاده را به خاطر دارم. (همیشه جدی بود. هنوز هم هست.) و صدای کولر ماشین و صدای خش دار بی سیم پدرم که گهگاه از کارگاه با او صحبت می کردند. همراهانی هم داشتیم. مثل همیشه از جاده های خاکی گذشتیم و به یکی از حوضچه ها رسیدیم. صدای غرش لوله ای را که رسوبات را به حوضچه می ریخت، به خاطر دارم. پدرم و همراهانش چند قدم جلوتر از من روی تل خاکی ای که دیواره ی حوضچه بود بالا رفتند و مشغول صحبت شدند. سرگرم پرواز چند پرنده در نزدیکی حوضچه بودم. گاهی می نشستند و نوکی به زمین می زدند و دوباره برمی خواستند.

صدای پدرم را به یاد دارم که صدایم می کرد: "امین!" برگشتم و در افق نگاهم به پدر، تصویری را دیدم که از پسِ سالها هنوز چون زخمی کهنه بر احساسم سر باز می کند.

زنی با لباس سیاه بلندی، بدون عبا (نه چنان که رسم زنان آن منطقه است) در نزدیکی دهانه ی لوله تا کمر در رسوبات فرو رفته و دستها را به جستجوی چیزی تا آرنج در آب و لجن فرو برده بود. دختر و پسر شاید چهار یا پنج ساله ای با لباس های ژنده کمی بالاتر تا زانو در لجن رفته و کیسه های کوچکی را بدنبال خود می کشیدند و پی چیزی می گشتند. مبهوت صحنه ی مقابلم شده بودم.

صدای پدرم را به خاطر دارم که می گفت: "رفتیم ها!" با نگاهی خیره و دهانی نیمه باز رو به پدر کردم و پرسیدم: "اینا دارن چی کار می کنن؟"

نیمرخ پدر را به خاطر دارم که با نگاهی جدی به انتهای جاده و تردیدی عمیق گفت : "آهن پاره و اینا جمع می کنن و می برن می فروشن"

تصویر آن زن و دو کودک آخرین چیزی ست که از آن روز در خاطرم مانده است. جای پای آن تصویر عریان از فقر بر روح و احساس تازه نوجوانم هنوز دلم را می لرزاند.

پیش از این اتفاق، و بارها و بارها پس از آن، فقر را لمس کرده و با آن زندگی کرده ام. اما آن تصویر...




برشی از یک سفر

نویسنده :
تاریخ:دوشنبه 4 مهر 1390-04:34 ب.ظ

31-ام شهریور ماه 1390، پایانه مسافربری اهواز

دیشب خواهرم ازم پرسید: "حالا این اتوبوسی که رزرو کردی ساعت 7 جدید می ره، یا قدیم؟"
یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم: "معلومه که جدید! اینم سواله می پرسی؟!"
ساعت 6:50 جلوی باجه بلیط فروشی بودم.
متصدی باجه گفت: "آقا این اتوبوسی که شما رزرو کردی ساعت 7 قدیم مسافراش اومدن، رفت! ساعت 9 یکی دیگه هست، می خوای با اون بری؟"
شاکی شدم که "یعنی چی رفت؟!!! مگه شما با ساعت رسمی کار نمی کنین؟! ..."
گفت: "رفت دیگه! خوب با این ساعت 9-ایه برو!"
گفتم: "برای چی باید دو ساعت علاف شم؟! مگه..."
حرفم تموم نشده بود که گفت: "دو ساعت نه! ساعت 9 قدیم! می شه 8 جدید!!!"
یه نگاه به تصویر خودم تو شیشه ی باجه کردم؛ نگاهم عاقل اندر سفیه بود!

پ.ن.: این سفرم به بوشهر (و در ادامه شیراز و دیر!) اگرچه فشرده بود و کوتاه، اما دیدار و همراهی دوستان بسیار خوب و مهربانم، خیلی لذت بخشش کرد.





  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2  


Admin Logo
themebox Logo