کوهپیمایی فرحزاد به امامزاده داوود

آخر هفته بود و شنبه هم تعطیل! بهانه خوبی بود برای سفر. با نیما تصمیم گرفتیم بریم تهران و اطراف تهران یکی دو برنامه کوهپیمایی اجرا کنیم. چهارشنبه (19/11/1390) عصر با اتوبوس راهی تهران شدیم. اتوبوس کمی دیرتر از معمول به تهران رسید. نزدیکای ساعت 8:30 ترمینال جنوب بودیم. تو یکی از کافه ها صبحانه خوردیم و بلافاصله رفتیم درکه. هوا خوب بود و پیاده روی می چسبید. دو ساعتی خیلی خوش خوشک قدم زدیم و تو یکی از کافه ها چای دارچین خوردیم که حسابی چسبید و بعد هم برگشتیم.

برای جمعه، تصمیم داشتیم به قله دارآباد صعود کنیم؛ اما شب که دور هم نشسته بودیم، تصمیممون به کوهپیمایی تو مسیر جاده قدیم فرحزاد به امامزاده داوود عوض شد. کلیات مسیر رو تو اینترنت بررسی کردیم و به مذاقمون خوش اومد. البته همه گزارشهایی که خوندیم جز یکی مربوط به فصول خشک سال بود. اون یکی هم که زمستون مسیر رو رفته بود توضیح کاملی نداده بود. (ظاهراً اون موقع که اونا رفته بودن شرایط بهتر از موقع رفتن ما بوده!) این بود که گفتیم می ریم ببینیم چی میشه!
جمعه (21/11/1390) ساعت 7:30 صبح از میدان فرحزاد برنامه رو شروع کردیم. تابلویی نبود که مسیر رو نشون بده. از رهگذرها پرسیدیم تا به کوچه ای که اسمش امامزاده داوود بود رسیدیم. این کوچه رو تا جاده خاکی امتداد دادیم. این همون جاده امامزاده بود. از اینجا شیب متوسطی رو تا نزدیکی های معدن سنگ پیش رو داشتیم. اطرافمون انبار و کارگاه بود و سگ ها یکریز پارس می کردن. جاده یخ زده بود و رد ماشین هایی که از مسیر عبور کرده بودن بین برف ها راه باز کرده بود. از معدن سنگ دوم هم گذشتیم.

بعد از یه روستا در امتداد رودخانه مسیر رو ادامه دادیم. در حاشیه رودخانه درختهای زیادی دیده می شد. به نظر می رسید که مسیر تو فصول گرم سال زیبا و دیدنی باشه. همچنان شاد و پرانرژی در امتداد جاده حرکت می کردیم. با وجود رد ماشین ها و جای پاها روی برف، هیچ کسی رو تو مسیر ندیدیم. ساعت تقریباً 8:30 بود که نزدیکی یه چشمه کوچک برای خوردن صبحانه توقف کردیم. یه جیپ پاژن با دو سرنشین از کنارمون عبور کرد. مشغول خوردن صبحانه بودیم که یه روباه تا 4 متریمون نزدیک شد و وقتی ما متوجه ش شدیم خیلی سریع فرار کرد.


بلافاصله بعد از صبحانه حرکت کردیم. حجم برف بیشتر شده بود. گترهامون رو بستیم. زیپ گتر من خراب شد!

از کافه چشمه آب زندگانی عبور کردیم. بخاطر عدم تردد تو فصل زمستون تو این مسیرهمه ی کافه های تعطیل بودن. سگهای اینجا خیلی پارس می کردن اما هیچکدوم بهمون نزدیک نشدن. همچنان در کنار رودخانه به مسیر ادامه دادیم. از کنار باغات و دره ای رودخانه خروشان توش جریان داشت عبور کردیم و کنار جاده همون جیپ پاژن رو پارک شده دیدیم. تقریباً یک ساعت بعد به سرنشینای پاژن رسیدیم. دو کوهنورد هم داشتن برمی گشتن. باهاشون خوش و بشی کردیم و از کم و کیف مسیر پرسیدیم. می گفتن تا امامزاده تو فصول خشک تقریباً دو ساعت دیگه راه دارین. اما تو این فصل قضیه خیلی پیچیده تر بود! توی مسیری که قبلاً کمی برفکوبی شده بود به راهمون ادامه دادیم. جای پای سگ (و شاید هم گرگ) و روباه توی برفا دیده می شد. تقریباً ساعت 10:30 از روی پل کوچکی به اسم امام رضا عبور کردیم.

جای پاها از جاده خارج شده بودن و میان بر زده بودن. ما هم تصمیم گرفتیم توی مسیری که کمی برفکوبی شده بود حرکت کنیم.


تقریباً یک ساعت بعد از کنار رودخانه دوباره وارد جاده شدیم. اینجا دو نفر کوهنورد در حال برگشت هم دیدیم. تو مسیر رد پای یه پستاندار دیگه ( بخاطر ظرافتش احتمالاً آهو) تو برف توجهمون رو جلب کرد.

پاهامون تا 40 سانتی متر توی برف فرو می رفتن. به راهمون توی مسیر برفکوب ادامه دادیم.

برف سبکی باریدن گرفته بود و باد هم شروع شده بود. مه داشت دره رو پر می کرد.

خوشبختانه بارش برف و مه شدید نشد. کمی از ساعت 12 گذشته بود که وارد یه باغ شدیم. از شیب دامنه بالا رفتیم تا به کلبه باغی رسیدیم. درب کلبه باز بود. کمی "صابخونه!" رو صدا زدیم و چون جوابی نیومد و بیرون هم سرد بود وارد کلبه شدیم.


خاکستر بخاری هیزمی هنوز گرم بود. تصمیم گرفتیم ناهار رو همینجا بخوریم و بعد راهمون رو ادامه بدیم. ناهار خوردیم و کمی استراحت کردیم. توی مسیر آنتن همراه اول قطع و وصل می شد اما اینجا نسبتاً خوب آنتن می داد. ساعت 1 از کلبه حرکت کردیم. جای پاها که تا حالا در امتدادشون اومده بودیم و برفکوبیمون رو سبک تر کرده بودن تا کلبه تموم می شدن. از اینجا به بعد باید برفی رو که در بهترین حالت پاهامون تا زانو درش فرو می رفت رو می کوبیدیم و پیش می رفتیم. از شیب کنار کلبه پایین اومدیم (تقریباً سُر خوردیم!). من پیشنهاد دادم که مسیر جاده رو ببریم و از شیب مقابلمون تا گردنه ای که احتمالاً همون تل خاکی بالا بریم. بچه ها قبول کردن. برف کوبی این قسمت سخت بود اما در مقابل اون چیزی که در ادامه راه انتظارمون رو می کشید خیلی دشوار نبود! شیب زیاد و حجم برف نرم آزارمون میداد اما امیدوار بودیم از گردنه به بعد مسیر زیادی نداشته باشیم. برای حفظ سرعت و انرژیمون به نوبت برفکوبی می کردیم.

بالاخره از گردنه عبور کردیم. دیدن خونه های برف گرفته تو دامنه های مجاور حس خوبی بهمون داد.
راهمون رو در امتداد تیرهای برق ادامه دادیم. برف اینجا انبوه تر و نرم تر بود و این باعث می شد بیشتر تو برف فرو بریم. بعضی جاها تا کمر فرو می رفتیم و خودمون رو به سختی به جاهای سفت تر می رسوندیم. متاسفانه از اینجای مسیر به بعد خیلی عکس نگرفتیم. چون شارژ باتریامون کم شده بود و بخاطر سختی مسیر عملاً عکس گرفتن رو فراموش کرده بودیم. انرژیمون تحلیل رفته و سرعتمون خیلی کم شده بود. کش بالای گترهای من خراب شده بود و متوجه نشده بودم و گترهام پر از برف شده بود. جورابهام کاملاً خیس بودن. ساعت تقریباً 3 بود که جاده ی امامزاده رو دیدیم.

جاده خیس اما خالی از برف در دامنه ی مقابل ما قرار داشت. بینمون دره ای بود که شیب های تندش رو برف پوشونده بود و فرود اومدن ازش ریسک زیادی داشت. هرچه جلوتر می رفتیم مسیر سخت تر می شد و بدنمون بیشتر افت می کرد. من تو برفکوبیام نفس کم میاوردم. خیلی خسته بودم. سکوت و زیبایی کوهستان داشت وهم انگیز می شد. تیرهای برق رو معیار پیشروی خودمون کرده بودیم. از هر پیچ که می گذشتیم امیدوار بودیم امامزاده پشت پیچ بعدی باشه.

جاهایی انباشت برف اینقدر زیاد بود که شیب کوه با جاده یکی شده بود و وقتی ازشون عبور می کردیم، اینکه الان روی دامنه کوه هستیم یا روی جاده قابل تشخیص نبود. این انبوه برف نرم در امتداد شیب های تند ریسک بهمن و سقوط رو خیلی بالا می برد. نیما کمی عصبی شده بود اما سعی می کرد چیزی بروز نده. خسته بودیم. اما چاره ای جز ادامه راه نداشتیم. برای برگشت خیلی دیر بود. چند بار تا سینه توی برف فرو رفتیم و سینه خیز خودمون رو به جاهای سفت تر (که تا بالای زانو تو برف فرو می رفتیم!) رسوندیم. درست خاطرم نیست اما فکر می کنم ساعت 5 بود که روستای امامزاده رو دیدیم.

باید دو یا سه پیچ دیگه رو می گذشتیم تا به روستا برسیم. این قسمت آخر مسیر اگرچه کوتاه بود اما افت بدنی ما و انبوه برف سرعتمون رو به شدت کاهش داده بود. چند صد متر آخر واقعاً کلافمون کرده بود. یه جا مجبور شدیم توی برفی که تا سینه توش فرو رفته بودیم، در حالی که شیب تندی هم به دره داشت کانال باز کنیم که بتونیم خودمون رو از برف بیرون بکشیم. بارها مجبور شدیم روی چهار دست و پا از قسمت های خیلی نرم عبور کنیم. در عبور از جاهایی که قبلاً بهمن اومده بود و جاده رو با شیب دامنه یکی کرده بود، قطعه های کوچک برف رو می دیدم که جدا می شدن و به پایین دره می غلتیدن. این نشونه ای از آمادگی توده برف برای فرو ریختن بود. نمی دونم نیما و میلاد متوجه این قضیه بودن یا نه. اما سعی می کردم به روی خودم نیارم. نمی تونستیم بمونیم یا برگردیم. هوا داشت تاریک می شد و دید ما محدود. هرچند همراه اول آنتن می داد و اگه فریاد می زدیدم شاید پژواک صدامون به روستا می رسید اما من شخصاً امیدی به امداد نداشتم! مجبور بودیم هرجوری بود از کوهستان زیبا و حالا خشن عبور کنیم. ساعت تقریباً 6:30 بود که در آستانه تاریکی هوا وارد روستا شدیم. خسته و تکیده و با لباس های خیس. به اولین فروشگاه روستا که رسیدیم نیما رفت که نشونی یه قهوه خونه رو بگیره که بتونیم یه چای بخوریم و خودمون رو گرم کنیم. متوجه شد که آخرین ماشینهای تهران دارن از روستا حرکت می کنن. از گرما و چای صرف نظر کردیم و به سرعت به سمت ایستگاه ماشینهای تهران رفتیم اما ماشینها رفته بودن. خوشبختانه یه پراید تک سرنشین که می خواست برگرده تهران ما رو سوار کرد و تا تهران رسوند. خسته بودم و باید اعتراف کنم که تا صبح روز بعد توهم برف داشتم! با این همه لذت دیدن اون همه مناظر زیبا و یک روز در طبیعت بی ماشین گذروندن از سرخوشی سرشارم کرده بود. یه دوش گرفتم و به دیدن یه دوست رفتم و شب هم رفتم کرج خونه عموم و شنبه ظهر با اتوبوس برگشتم خرمشهر و یکشنبه صبح هم بلافاصله رفتم سر کار و هنوز در فکر سفر سه روزه ای بودم که پشت سر گذاشتم.
پ.ن:1- از همراهی و همنوردی نیما و میلاد سپاسگذارم.
2- با همه ی زیبایی ها و لذت هایی که در این برنامه تجربه کردم بدون شک به هیچ کس پیشنهاد نمی کنم این مسیر رو توی زمستون پیمایش کنه. بخت با ما یار بود که گرفتار باد و بارش برف و ریزش بهمن نشدیم.
3- بعد از آب شدن برفها حتما دوباره این مسیر رو خواهم رفت و از زیبایی هاش لذت خواهم برد. ضمناً در فصول خشک سال جاده خاکی فرحزاد به امامزاده داوود مسیر خوبی برای دوچرخه سواریه.
تبلیغات 

