جادوی شوی
شوی (Shevi) یا تله زنگ آبشاری بسیار زیبا و کم نظیر (و شاید بی نظیر)در منطقه سردشت استان خوزستان و در نزدیکی مرز استان لرستان است. مدتها بود که دیدن آبشار به دلم بود و فرصتی دست نمی داد. پیش تر راه آبشار سخت بود و بلد می خواست که من نداشتم و در فرصت های کوتاهی که گیرم می آمد مجال دیدار دست نمی داد.
تا اینکه از بختِ .... (هنوز ترجیح می دهم صفتی بر این نگذارم تا ببینیم در ادامه چه پیش می آید!) کار و بارم به خرمشهر کشید و ساکن خوزستان شدم. از نیکی روزگار آشنایی ام با دکتر فرید عباسی موجب آشنایی با گروه کوهنوردی آپادانا شد. 26 آبان ماه 1390 به همراه این گروه در قاب یک تیم 17 نفره قصد شوی کردیم. نوشتن جزئیات این سفر که با شب مانی در پیرچل همراه بود دل و دماغی می خواهد که منِ امروز، صاحبش نیستم. باری حوصله خواننده ی مینیمال پسند امروزی هم به خواندن جزئیات نمی کشد. حالی گذشت که در اینجا کوشیدم به زورِ کلمات شکسته یسته، و به کوتاهی مکتوبش کنم.

پاییز بود و روی زمین همه خیال. کیفور سنگ بودم و آسمان و درخت؛ و سرشار از آنچه که باید. در تماس سر انگشتم با صخره ها سیلان شادی زمینِ به خواب اندر، فهمم می شد. مدهوش بکارت طلعت بی تفاوت این شکوه مدام بودم که مرا بر گرفته بود. باد می وزید بر من؛ در من. و خنکای خاک می خواندم به خویش. پیچ آخر که خود تمام پیچ احساس من بود. گیسوی پریشان آویخته بی خیال مردمانی که چشمِ خواب دریده، به دیدار شتافته اند، آبشار از سینه ی سنگ می جوشید. می خروشید. هوای شعور بود؛ و شعر می جوشید از خواب زمین. انگاری جادوگری فتان به عشوه و غمزه ای هزار برگ و هزار رنگ فریب کودکان شیرین پرستِ ساده می دهد. و منِ شوخ پسند از هرکجا بی خبر، بی خودانه به دام اندر...
خیره دل، چشم به جستجوی امانی از سیل بی امان خیال، که امان همه رفته بود. باری مجالِ یکه تازی احساس نبود که جمع عقل، جمع بود. و بازگشت را خبر نزدیک.

پ.ن.: (1) سفر سکوتی دل انگیز بود میان هیاهوی بیهوده ی روزمرگی.
(2) سپاس از گروه کوهنوری آپادانا خاصه دکتر فرید عباسی که مرا به همراهی پذیرفتند.
(3) عکس هایی از پاییز آبشار شوی در وبلاگ گروه کوهنوردی آپادانا (http://aapadana.blogfa.com/post-189.aspx)
تبلیغات 

